تبليغاتX
تنهایی درد نیست مرگ است -
چرا وقتی از تو جدا میشم باید بمیرم به جای اینکه وقتی مردم از تو جدا شم

خواهش میکنم حتما" بخونین

دختر بچه و پسر بچه از روی تپه پوشیده شده از گل بالا رفتن
تمام دنیاشون پر از قشنگی و خنده بود
موقع بازی های شیرین صدای خنده هاشون همه جا می پیچید
کم کم خسته شدن، زیر درختی روبروی هم نشستن
به هم زل زده بودن
نگاه پاک کودکانه شان همدیگر را یک لحظه هم تنها نمی گذاشت
صورتها شون رو بی اختیار به هم نزدیکتر کردن
چشم از هم بر نمی داشتن
ناگهان پروانه ای زیبا از میان صورتشان گذشت
طنین رنگهای زیبایش نگاه هر دو کودک را ربود
پروانه بر گلی نشست اما خیلی زود دوباره پر کشید و روی گلی دیگر نشست
هر دو بی اختیار بلند شدن و به دنبال پروانه زیبا رفتن
دختر بچه گفت: پروانه را برایم می گیری؟
پسر بچه هم که می خواست خواسته تنها دوستش را برآورده کند
بی درنگ دنبال پروانه رفت
چند بار خواست پروانه را بگیرد اما نتوانست
زمین خورد، دختر بچه گفت: بگیرش دیگه
پسر از جایش بلند شد
پروانه روی گلی نشسته بود که پسر توانست او را در مشت بگیرد
ذوق زده شده بود، پروانه را محکم گرفته بود تا فرار نکند
دستش را مقابل صورت دختر گرفت و باز کرد
پروانه بیچاره را آنقدر فشار داده بود که مرده بود
اشک در چشمان دختر حلقه زد، برگشت و شروع به دویدن کرد
هر چه دورتر می شد صدای گریه اش هم بلند تر می شد
دختر بچه رفت و هیچ وقت برای دیدن پسر کوچولو بر نگشت...
سالها گذشت...
پسر بچه دیگر بزرگ شده بود اما او هنوز تنها زندگی می کرد
حالا اون صاحب بزرگترین کلکسیون پروانه های خشک شده بود.

((با تشکر از فرشید))

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 0:49  توسط DAJES  |