|
چرا وقتی از تو جدا میشم باید بمیرم به جای اینکه وقتی مردم از تو جدا شم
|
رنگی از تنهایی ۷


شاید این کابوس من خیالیه
دیگه نمی خوامت

هراسم نیست از مردن
ولی مرگ تو در پیش است

زیر این طاق کبود، یکی بود، یکی نبود![]()
مرغ عشقی خسته بود، که دلش شکسته بود
اون اسیر یه قفس، شب و روزش بی نفس
همه آرزوهاش، پر کشیدن بود و بس
تا یه روز یه شاپرک، نگاشو گوشه ای دوخت![]()
چشش افتاد به قفس، دل اون بد جوری سوخت
زود پرید روی درخت، تو قفس سرک کشید
تو چش مرغ اسیر، غم دلتنگی رو دید
دیگه طاقت نیاورد، رفت توی قفس نشست![]()
تا که از حرفهای مرغ شاپرک دلش شکست
شاپرک گفت که بیا تا با هم پر بکشیم
بریم تا اون بالاها سوار ابرها بشیم
یه دفعه مرغ اسیرنگاهش بهاری شد![]()
بارون از برق چشاش روی گونش جاری شد
شاپرک دلش گرفت وقتی اشک اونو دید
با خودش یه عهدی بست نفس سردی کشید
دیگه بعد از اون قفس رنگ تنهایی نداشت![]()
توی دوستی شاپرک ذره ای کم نمی ذاشت
تا یه روز یه باد سرد، میون قفس وزید
آسمون سرخابی شد سوز برگ از راه رسید
شاپرک یخ زد و یخ، مرد و موندگار نشد![]()
چشاشو رو هم گذاشت دیگه اون بیدار نشد
مرغ عشق شاپرکو به دست خدا سپرد
نگاهش به آسمون، تا که دق کردش و مرد
در دادگاه عشق,سوگندم قلبم بود,
وکیلم دلم و حضار,جمعی از عاشقان
و دلسوختگان.
قاضی,نامم را بلند خواند و گناهم را
دوست داشتن تو اعلام کرد و سپس,
محکوم شدم به تنهایی و مرگ.
کنار چوبه دار از من خواستند
تا آخرین خواسته ام را بگویم و من
گفتم به تو بگویند: "دوستت دارم برای
همیشه"
رنگی از تنهایی ۶

این آخر بی وفاییه

کاش فقط یک بار دیگه میدیدمت

به کی بگم این روزا دارم میمیرم

اینه رسم روزگار آدما ...

این است سزای من تنهایی

راست بود آن همه دروغ

گرفته است صدايم ولي رساست هنوز
به گوش ميرسد و جان فزاست هنوز
فداي روي تو گردم که از فغان گلو
دو چشم خيس و ترت بي رياست هنوز
شود فغان گلو از براي تو فرياد
چنان به عشق وجودت که کيمياست هنوز
تو آتشي زده اي بر دلم که من هر روز
بديده رخت بنگرم که دلرباست هنوز
فقط صداست گرفته تو اي عزيز بدان
که بغض نشکفته عين صداست هنوز
صدا صداي قلب من است بلند ميگويد
که در سر کوي عاشقي گداست هنوز
با تشکر از
شاعر: آرام www.amiraram.blogfa.com
بعد تو دگر بغض بگيرد گلوي و ناي
بيرون نجهد ناي از گلوي جز وااااااااااااااااااااااااااااااي

یه روزی میای که...

من آشفته بودم یا گیسوان تو؟ راز پیچ و خم های نگاهت را نفهمیدم،فقط وقتی به خودم آمدم که سالها بود درچشمهایت گم شده بودم! آه!من چقدر غمگین شدم در آن بعد از ظهری که فهمیدم دستهای تو هرگز دستهای مرا نخواهند گرفت و وجود ما تفسیر همان قائده ی خط های موازیست که در بی نهایت هم به هم نمیرسند! دلم می گیرد اما این هندسه ی نا اقلیدسی است! اقلیدس امید کوچکی به قلب من میدهد! دو خط موازی در بی نهایت صفحه به هم میرسند!!! میخواهم تصویر رویاییه تلاقیه چشم هایمان را نقاشی کنم! کاش مداد رنگی هایم نمرده باشند...
رنگی از تنهایی ۵


بازی شروع می شود!
شرط بسته ایم سر زندگی...
و من حاکمم!بدون لحظه ای تردید،حکم می کنم...
دل!!!
ورق ها می آیند و میروند!و 13 برگ در دستم می ماند!
در دستهایم برگ های سر،
و روبرویم چشمهای تو...
حکم لازم میکنم!دل ها می آیند روی زمین و عجیب است بر
خلاف قائده ی بازی این توئی که دل میبری...
برگ ها تمام می شوند!
دل من هم تمام شد!
بازی به اتمام می رسد...
من باختم!هم بازی را هم دلم را!
بی شک زندگیم را نیز باخته ام!
و لبخند پیروزمندانه ی تو را میبینم!
کاش حکم دیگری میکردم...

فقط اگر دوباره روح خسته و سرگردانم به خانه برگشت بگویید
به او که چشمهای جسم بی رمقت تا آخرین لحظه منتظر بودند و
پیکرش در میان مشتی سنگ سوخته دفن شد...
تنهایی=بی وفایی+خیانت

رنگی از تنهایی(۴)

باورم كن كه اگر بي تو بمانم روزي
يا جنون خيمه زند بر من و يا خواهم مرد