|
چرا وقتی از تو جدا میشم باید بمیرم به جای اینکه وقتی مردم از تو جدا شم
|
((چی بگم))
در يک روز خزان پاييزي پرستويي را در حال مهاجرت
ديدم به او گفتم : چون به ديار يارم ميروي به او بگو
دوستش دارم بهار سال بعد پرستو نفس نفس زنان
آمد و گفت :
دوستش بدار ولي منتظرش نمان .
عشق يعني حسرت شبهاي گرم عشق يعني ياد يک روياي نرم
عشق يعني يک بيابان خاطره عشق يعني چهار ديوار بدون
پنجره عشق يعني گفتني با گوش کر عشق يعني ديدني با چشم
کور عشق يعني تا ابد بي سرنوشت عشق يعني آخر خط بهشت
عشق يعني گم شدن در لحظهها عشق يعني آبي بي انتها عشق
يعني يک سوال بي جواب عشق يعني راه رفتن توي خواب
مگذار که یاد مارا طعم تلخ این حقیقت ببرد
این حقیقت است که از دل برود هر آنکه از دیده رود

آن شب پس از رفتنت صدای ناله ی خیابان را شنیدم.
صدای افتادن گل سرخ از دستان بی قوایم.
صدای ناپدید شدن ستارگان که تسکینی بود بر تن خسته ام.
صدای بارش ابر ها را که در آن نا کجا آباد اشکهایشان را تقدیم چشمان خشکم کردند.
و صدای آه های خرده شیشه های قلبم را که در زیر قدم های بی رحمت دردشان گرفت از سردی عشقت
پیر معرفت
روزی پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است پیر معرفت نزد او رفت و جویای حالش شد . شاگرد لب به سخن گشود و از بی وفایی یار صحبت کرد و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است . شاگرد گفت که سال های متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و با رفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می کند باید برای همیشه با عشقش خدا حافظی کند پیر معرفت با تبسم گفت : اما عشق تو به دخترک چه ربطی به او دارد ؟شاگرد با حیرت گفت : ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود پیر معرفت با لبخند گفت: چه کسی چنین گفته است تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است . این ربطی به دخترک ندارد هر کس دیگر هم که جای دختر بود تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی . بگذار دخترک برود ! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست . مهم این است که شعله این عشق را در دلت خاموش نکنی .معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد ! دخترک اگر رفت با رفتنش پیغام داد که لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد چه بهتر !بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت جلوه گری و ظهور یابد ! به همین سادگی

رنگی از تنهایی
شمع دانی به دم مرگ به پروانه چه گفت
گفت ای عاشق بیچاره فراموش شوی
سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد
گفت طولی نکشد تو نیز خاموش شوی

سالها پیش پرستاری به عنوان داوطلب در بیمارستانی کارمیکرد .
دختری به بیمار عجیب و سختی دچار بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال کمی از خون خانواده اش به آن دختر بود .
او فقط یک برادر 5 ساله داشت . دکتر بیمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد .
پسرک از دکتر پرسید : آیا در این صورت خواهرم زنده خواهد ماند .
دکتر جواب داد بله و پسرک قبول کرد .
پسرک را کنار تخت خواباندند و لوله های تزریق را به بدنش وصل کردند و پسرک به خواهرش نگاه کرد و لبخندی زد و در حالی که خون از بدنش خارج میشد به دکتر گفت :
آیا من به بهشت میروم ؟
پسرک فکر میکرد که قرار است تمام خون بدنش را به خواهرش بدهند !
تنها متولد شدم ٬تنها زندگی میکنم
وتنها خواهم مرد

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...

تنهایی خبر نمی کند

سرد بودم مرگ مرا گرم کرد
