تبليغاتX
تنهایی درد نیست مرگ است
چرا وقتی از تو جدا میشم باید بمیرم به جای اینکه وقتی مردم از تو جدا شم

خستم حالمو درک کن.

ازت دورم حالمو درک کن.

دلم خیلی هواتو کرده حالمو درک کن.

بیا که احساس میکنم جای دستات رو شونه هام خالیه.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 20:12  توسط DAJES  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 20:11  توسط DAJES  | 

بچه ها شوخی شوخی به گنجشکها سنگ می زنند...

                                          و گنجشکها جدی جدی می میرند...


آدمها شوخی شوخی زخم می زنند...

                                           و قلبها جدی جدی می شکنند...

و تو شوخی شوخی لبخند زدی  ...

                                         و من جدی جدی عاشق  شدم...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 20:7  توسط DAJES  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 20:6  توسط DAJES  | 

ما کسی را نشناسیم که غم نشناسد

هست بیگانه ما هر کس دلم نشناسد

یا رب آن کس که زند تهمت شادی بر من

تا ابد کام دلش لذت غم نشناسد

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 20:3  توسط DAJES  | 

گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم.

 گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم.

 گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم.

 گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبم جا داري.

 گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه،

 من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم. گفتي ... ،

 گفتم... . حالا فكر كردي فرق ما اين هاست؟

 نه! فرق ما اينه كه:

تو دروغ گفتي، من راستشو.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 19:48  توسط DAJES  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 19:37  توسط DAJES  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 19:36  توسط DAJES  | 

گفتمش: دل مي‏خري؟! پرسيد چند؟! گفتمش: دل مال تو، تنها بخند.

 خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روي خاک افتاده بود

جاي پايش روي دل جا مانده بود

رسمش اين نبود ميان تنهايي ها ... غربت اين شهرغريب من را تنها بگذاري رسمش اين نبود

ميان اين همه ... بغض و انتظار دستانم را رها کني اري... رسمش اين نبود... رسمش اين نبود

که ميان تمام درد هاي اين تن بيمارم... تکيه گاهم را بگيري و تنهايم بگذاري اري... رسمش

اين نبود با وفا در ميان اين همه جنگ وجدال... ميان اين اتشکده ي زندگي... ميان اين همه دورنگي...ميان اين همه دروغ... ميان اين همه خيانت ميان اين همه ................

 تنهايم بگذاري

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 19:32  توسط DAJES  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 19:19  توسط DAJES  |