|
چرا وقتی از تو جدا میشم باید بمیرم به جای اینکه وقتی مردم از تو جدا شم
|
نفرين اشك ....
بزار منم اي آسمون دوباره باز گريه كنم
بزار منم بار ديگه غصه هام رو ياد بكنم
اگه شبام تاريك بشه
غصه هامم زياد بشه
قول نميدم ساكت باشم
چشام بازم اشكي ميشه
اگه نزاري بباره
مثل تو فرياد ميكشه
نذار با برقت آسمون
برق چشام تاريك بشن
با اون صداي بلند
كيو صدا ميزني تو
با این اشك هاي قشنگ
كيو نفرين ميكني تو
تو این سال هايي كه بودم
جز اون چيزي نديدهام
تو ميدوني اون نمياد
از اون نكن ديگه تو ياد
بزار منم گريه كنم
تا نفرين رو انكار كنم
شايد این طوري بتونم
اون رو فراموش بكنم .
تنهایی من زاده شدم تنهایی هم من می میرم
هر کس رسید منو شکست از همه ی دنیا سیرم
یه عمره که تنها با غم تو این اتاق نشسته ام
تنهایی ها با من باشید ازهمه دنیا خسته ام!

امشب به یاد روی تو با ماه خلوت کرده ام
با یاد عشق گرم تو تا اوج هجرت کرده ام
درباره دستان تو با ابر صحبت کردهام
بوسیدن روی تو را با خویش قسمت کردهام
با دیدنت ترک غم و اندوه و محنت کرده ام
از فکر عشقی غیر تو همواره وحشت کرده ام
گر لحظه ای غا فل شدم بگذر جسارت کرده ام
هرگز مرو ترکم مکن من بر تو عادت کرده ام
کاش اشک تو بودم
روی گونه هایت می لغزیدم
وقتی به کنار لبهایت می رسیدم
دست نوارش بر سرم می کشیدی
تا جانم تمام می شد.

گفته بودم كه اگر بوسه دهي توبه كنم
كه دگر باره از اين گونه خطاها نكنم
بوسه دادي چو برخواست لبت از لب من
توبه كردم كه دگر باره توبه بيجا نكنم
امروز کسی محرم اسرار کسی نیست
ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست
وقتی بارونی چشمام تو کجایی؟
تک و تنها مونده دستام تو کجایی؟
وقتی پـرپـر می زنه این دل زارم
ساکت و خاموش لبهام تو کجایی؟
وقتی بی تو نازنین بی همنشین و
گوشه گیری تک وتنهام تو کجایی؟
وقتی بغض تو گلوم و گونه هام خیس
یه نوازشگرو می خوام تــو کجایی؟
چشمای تو یه فانوس همیشه روشن
وقتی سوت و کوره شبهام تو کجایی؟
وقتی من با هر نفس لحظه به لحظه
تو رو عاشقونه می خوام تو کجایی؟

انتظار
چشمم بر این جاده خشک آمد و تو نیامدی
این بغض سا لها تو را خواند و تو نیامدی
دل پر ز آه و فغان بود و درد ...
.. بر حرمت ستاره ها قسمت داد و نیامدی
از بس که به یاد تو بر این خاک گریستم
اشکم به خاک ثمر داد و تو نیامدی
بر جاده گفتم دل و عقلم فدای توست
این جاده نیز گریه کرد و تو را خواند و تو نیامدی
گفتم که به خاک سپارم یاد تو را
جانم به خاک پای یاد توافتاد و تو نیامدی
صد بار دلم اسیر تردید شد که شاید نگاه تو
بر یک نگاه غریبه گره خورد و تو نیامدی
لیک همه جانم به فریاد آمد که بمان
همه تردید ز دل خویش راند و تو نیامدی
سالهاست بر این جاده منتظر نشسته ام
آشنای هر رهگذر شدم ای داد و تو نیامدی
من پيرهمه جاده های انتظار توام
این دل ز غم به فریاد آمد و تو نیامدی
من که زبان به شکوه باز نمی کنم
این نیز نوشتم ودادم به دست باد و
تو نیامدی.......


>>رسم بازي عشق<<
رسم بازي عشق اين بود که من بشمارم و تو قايم شوي.به همان
رسم هاي قديمي کودکانه (قايم باشک).هنوز نشمرده بودم که رفتي و چنان ناپيدا
شدی که براي هميشه بدنبالت سرگردان و آواره شدم.
لعنت به اين بازي بچه گانه لعنت.تو ميري و من فقط نگاهت مي کنم.تعجب نکن که چرا گريه نمي کنم. بي تو
يک عمر فرصت براي گريستن دارم.اما براي تماشاي تو همين يک لحظه باقيست.
برسنگ مزارم بنویسید:
خسته دلی خفته در این خلوت خاموش
او زاده غم بود ز غم های جهان گشته فراموش