|
چرا وقتی از تو جدا میشم باید بمیرم به جای اینکه وقتی مردم از تو جدا شم
|
من آن گلبرگ مغرورم که مي ميرم ز بي آبي ولي با خفت و خواري پي شبنم نمي گردم بلا گردان آن رندم که
با زخم دو صد خنجر به پيش هر کس و ناکس پي مرحم نمي گردد در اين دنياي تنهايي که لبريز است ز ديوانه
عجين سايه ي خويشم پي آدم نمي گردم ازاده و سربلند زندگي کنيد
من آن گلبرگ مغرورم که مي ميرم ز بي آبي ولي با خفت و خواري پي شبنم نمي گردم بلا گردان آن رندم که
با زخم دو صد خنجر به پيش هر کس و ناکس پي مرحم نمي گردد در اين دنياي تنهايي که لبريز است ز ديوانه
عجين سايه ي خويشم پي آدم نمي گردم ازاده و سربلند زندگي کنيد
آخه میگن آدم وقتی میمیره همه میان به خاکش بسپارن
ولی وقتی من بمیرم...

نهایت رفاقت


ای مرا آزرده از خود، گر پشیمانی بیا
نغمه های ناموافق گر نمی خوانی بیا
تا که سر پیچیدی از راه وفا گفتم برو
جز وفا اکنون اگر راهی نمی دانی بیا
یک نفس با من نبودی مهربان ای سنگدل
زان همه نامهربانی گر پشیمانی بیا
تاب رنجوری ندارم در پی رنجم مباش
گر نمی خواهی که جانم را برنجانی بیا
خود تو دانی دردها بر جان من بگذاشتی
تا نفس دارم اگر در فکر درمانی بیا
دشمن جانم تو بودی درد پنهانم ز توست
با همه این شکوه ها گر راحت جانی بیا ...
تو اینجا نیستی ! تنهای تنها ، با سکوتی سخت درگیرم
و می دانم ، اگر دیگر نیایی ،
در غروبی سرد و غمبار و پر از تردید می میرم !
امید بازگشت تو ، مرا زنده نگه می دارد و آری
تو می آیی !
تو می آیی بهانه من ،
و می دانم دوباره شاخه های خشک احساسم ،
جوانه می زند ،
لبریز از عشق و شکوه زندگی می گردد و با تو ،
تمام لحظه های تلخ پاییز و زمستان را ،
تمام لحظه های بی تو بودن را ،
تمام خاطرات سرد و بی روح نبودت را ،
شبیه قاصدک ، در دست های باد می اندازد و دیگر ،
به آن فصل پر از دلتنگی و سرما نیندیشد !
تو می آیی بهانه من ،
تو می آیی ،و شوق دیدنت ، این شاخه های خشک را زنده نگه می دارد و
تنها به شوق تو ،
سکوت ژرف و سرد مرگ را بدرود می گوید
فریاد از تنهایی
