+
نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 19:2 توسط DAJES
|
محاکمه ی عشق
جلسه محاکمه عشق بود و عقل که قاضي اين جلسه بود، عشق را محکوم
به تبعيد به دورترين نقطه مغز يعني فراموشي کرد. قلب تقاضاي عفو عشق
را داشت ولي همه اعضا با او مخالف بودند. قلب شروع کرد به طرفداري از
عشق، آهاي چشم مگر تو نبودي که هر روز آرزوي ديدن او را داشتي؟ اي
گوش مگر تو نبودي که در آرزوي شنيدن صدايش بودي؟ و شما پاها که
هميشه آماده رفتن به سويش بوديد حالا چرا اين چنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند. تنها عقل
و قلب در جلسه ماندند.
عقل گفت: ديدي اي قلب؟ همه از عشق بيزارند ولي من متحيرم با وجودي
که عشق از همه بيشتر تو را آزرده چرا هنوز از او حمايت مي کني؟
قلب ناليد و گفت: من بدون عشق ديگر نخواهم بود و تنها تکه گوشتي
هستم که هر ثانيه کار ثانيه قبل را تکرار مي کند و فقط با عشق مي توانم
يک قلب واقعي باشم، پس من هميشه از عشق حمايت مي کنم!
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 18:56 توسط DAJES
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 18:42 توسط DAJES
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 23:28 توسط DAJES
|
خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است
چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است

+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 23:19 توسط DAJES
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 23:15 توسط DAJES
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 23:11 توسط DAJES
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 19:23 توسط DAJES
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 19:16 توسط DAJES
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 19:10 توسط DAJES
|